تبلیغات

مترجم سایت

مترجم سایت

!Turkmen Men - داستان یک شهر
!Turkmen Men
 
tarih : 1390/10/14 | ýazyjy : LaChIn PaRaKhAt
داغ کن - کلوب دات کام
 

داستان یك شهر

یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود شهری آباد و پر رونق با مردمانی شاد و با فرهنگ بود. روزی از روزها حاكم بزرگ از پایتخت قصد سفر به شمال را كرد . او از وزرای خود پرسید : « در ولایت استرآباد كدام شهر را برای سكونتم در نظر گرفته اید ؟ » وزیر اعظم با حوشحالی و با بادی كه در غبغب انداخته بود  گفت : « سلطان بزرگ فرستادگان ما خبر آوردند كه  در آن خطه شهری آباد ، با مردمانی بغایت تمیز و آراسته بنام بندر كمیش دپه هست و ما آن بلدیه را مناسب شأن اعلی حضرت همایونی یافتیم .  

از اوج تا افول
 

داستان یك شهر

یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود شهری آباد و پر رونق با مردمانی شاد و با فرهنگ بود. روزی از روزها حاكم بزرگ از پایتخت قصد سفر به شمال را كرد . او از وزرای خود پرسید : « در ولایت استرآباد كدام شهر را برای سكونتم در نظر گرفته اید ؟ » وزیر اعظم با حوشحالی و با بادی كه در غبغب انداخته بود  گفت : « سلطان بزرگ فرستادگان ما خبر آوردند كه  در آن خطه شهری آباد ، با مردمانی بغایت تمیز و آراسته بنام بندر كمیش دپه هست و ما آن بلدیه را مناسب شأن اعلی حضرت همایونی یافتیم .  

روزی كه منجمان و رمالان  قصر ستار گان آسمان را قران یافتند به حاكم بزرگ خبر دادند كه زمان برای سفر مسعود است و ساعت سفر فرا رسیده است . سلطان با خدم و حشم رو بسوی شمال نهاد . كوه های البرز را پشت سرگذاشت وشوق  دیدار شهری كه آنچنان تعریفش را شنیده بود  او را از توقف در زادگاهش نیز باز داشت . در جواب همراهانش كه رسیدن به زادگاهش را با چاپلوسی تمام بعرضش می رساندند گفت : « آلاشت را بگذارید برای بازگشتمان . »

با رسیدن به ساحل جنوبی خزر آهنگ مشرق كردند . وقتی ساحل زیبای دریا به انتها رسید با استقبال حاكم استرآباد و خدمه ی همراه روبرو شدند . پس از اندكی توقف و چاق سلامتی سلطان از حاكم استرآباد نشان بندركمیش دپه خواست . حاكم ولایت استرآباد از شنیدن نام بندركمیش دپه غرق در حیرت و تعجب شد . با چشمان حیرت زده انگشت بسوی شمال گرفت . سلطان دستور حركت بسوی شمال داد . پس از دو الی سه فرسنگ طی طریق با حیرت پرسید : « دیگر از دار و درخت خبری نیست . هر چه مسیر می پیماییم وارد بیابان برهوت می شویم . پس كو آن بلدیه ای كه آنقدر تعریفش شنیدیم . ؟ »

حاكم ولایت استرآباد كه اكنون وظیفه بلد راه را به عهده داشت . گفت : « اعلی حضرتا  من نمی  دانم چه كسی مدح كمیش دپه را گفته است ولی تا آنجا سه فرسخی باقیست . اگر خاطر عالی مكدر است به استرآباد بازگردیم كه  در آن خطه سبزه و درخت و آب فراوان است .»

سلطان به تندی با درخواست والی مخالفت كرد . آنها در مسیر خود از مصب سفلی رود گرگان گذشتند . از دور شهر كمیش دپه را در دل بیابانی هموار مشاهده كردند .  انعكاس آفتاب از حلب شیروانی ساختمان ها جلوه خاصی به شهر می داد. وقتی وارد شهر شدند با دیدن آن همه رونق بازار ، امتعه و اقمشه مغازه ها و مردمان آراسته و تمیزی كه با لباس های شیك و نیم پالتو ، كلاه های فرنگی و معطر با عطرهای خوشبو در آمد و شد بودند، هوش از سر سلطان پرید. به ناگه گفت :« چه مردمان آراسته و سرزنده ای دارد این شهر . »

مصب علیای رود گرگان از وسط شهر می گذشت .  سلطان را به یكی از ساختمان های چوبی دو طبقه و بزرگی كه در كنار این رود خانه واقع بود، هدایت كردند . ساختمانی بلند كه تماما از چوب های توندرای روسیه ساخته شده بود . دور تا دور ساختمان را ایوانی گشاد و مفروش ومزین به فرش های زیبای دستبافت زنان بندر كمیش دپه  فرا گرفته بود. سلطان و همراهانش غرق در زیبایی شهر و سلیقه ساكنان آن بودند . سلطان به محض ورود به داخل ساختمان برای زدودن گرد سفر تقاضای حمام كرد او را به حمامی در داخل ساختمان راهنمایی كردند  وقتی وارد حمام شد ازوجود  انواع صابون های معطر تعجب كرد . او این اجناس را تا كنون در پایتخت نیز ندیده بود . سلطان را با گوشت ماهی اوزون برون و خاویار ( اشبیل ) طلایی رنگ فیل ماهی پذیرایی كردند . سپس او بر روی ایوان غربی خانه رفت . باد ملایم و خوش رایحه ای از جانب  دریا می وزید . وی لحظه ای فكر كرد در بهشت ایستاده  است و سپس روی ایوان در محلی كه در نظر گرفته بودند به خواب رفت . در مدتی كه سلطان مشغول استراحت بود، همراهان، در شهربه گردش پرداختند . سركرده محافظان سلطان در حال بازدید از شهر وارد یكی از منازل شد . وقتی وارد خانه شد چشمش به لحاف و تشك های تمیز كه از پارچه های گرانبهای فرنگ دوخته شده بود و بالشت هایی كه به دست زنان هنرمند بندركمیش دپه سوزن دوزی شده بود، افتاد.  بی درنگ از صاحب خانه خواست كه آنها را به اعلیحضرت همایونی تقدیم  كند . صاحب خانه از این درخواست غیر منتظره لحظه ای زبانش بند آمد . دلش به انجام این كار رضا نمی داد . به ناگاه  فكری به ذهنش خطور كرد و با خونسردی كامل گفت : ای والامقام امرت مطاع ، این چند تكه پارچه قابل سلطان شوكت مقام نیست . برایش جان بخواهید . اما مسئله ای هست كه بایستی حل شود و آن اینكه چند سال پیش برادرم از بیماری جذام فوت كرد . او در این لحاف و تشك می خوابید . عالیجناب برایم تعهد كتبی بدهند كه چنانچه خدای ناكرده سلطان را این بیماری سرایت كرد، سر من به باد نرود . سركرده با اینكه این حرف را باور نكرد ، خطر را جایز ندانست و با لبخندی تمسخرآمیز گفت : « چه مردمان  زیرك و با هوشی هستید . » و بدون فوت وقت از خانه بیرون جست  تا مبادا جذام گریبان او را بگیرد .

در تمام این مدت بر خلاف میهمانان دیگر حاكم استرآباد و یارانش ساكت و فكور در گوشه ای ایستاده بودند . فردای آن روز زمان بازگشت فرا رسید . همه در مقابل ساختمان بزرگی كه سلطان در آن خوابیده بود جمع  شده بودند . سلطان از نزدیكان خود پرسید در اینجا چه چیز شما را متعجب كرد .؟ یكی از همراهان گفت : قبله عالم از اینكه در اینجا با هیچ گدایی رویرو نشدیم در عجبم . دیگری گفت : سلیقه اینان در آرایش منزل ، استفاده از شوینده های معطر و رنگ آمیزی منازل و حصار حیاط بی نظیر است .

سلطان همه این سخنان را تأیید كرد و اضافه نمود كه بار دیگر هم به اینجا تشریف خواهیم آورد و حتما یكی از انجنر ( مهندس ) های فرنگی را نیز با خود بیاوریم  تا گذرهای این شهر را جدول كشی نماییم . با شنیدن این سخنان ، والی ولایت استرآباد چهره اش برمی افروخت .

زمان حركت فرارسید و حاكم بزرگ رو بسوی پایتخت نهاد . چندی  بعد حاكم یكبار دیگر نیز به بندركمیش دپه بازگشت و همانطور كه گفته بود مهندسی به همراه داشت و خیابانهای این شهر را انتظام داد . پس از این وقایع والی استرآباد یاران به نزد خود خواند و به آنان گفت : اگر وضعیت به همین منوال پیش رود خطری بزرگ ما را تهدید خواهد كرد هرچه سریع تر به دنبال راه و چاره ای باید بود تا كمیش دپه دیگر آن نباشد كه هست . یكی از مشاوران گفت : كمیش دپه  به سه چیز زنده است : نخست به تجارت دریایی ، دوم به صیادی از خزر و سوم به آب رودخانه گرگان كه از وسط شهر می گذرد . والی طریق انسداد این سه چیز طلبید. گفتند : اول گمرك خانه ببندیم تا از تجارت بمانند و به این ترتیب دیگر كمیش دپه بندر نخواهد بود  و ادارات بزرگ بی درنگ خواهند كوچید . در پی آن مسیر علیای رود گرگان را از شهر تغییر دهیم تا هم ارتباط شهر از دریا یركنیم و هم كشاورزی از مردم كمیش دپه رخت بربندد زیرا زمینهایشان شور است و آب شیرین بجز این رود چه در فوق چه در تحت زمین ندارند و این امر باعث كوچ مردم به دیگر بلاد خواهد شد. .

یكی از حضار در باره صید وصیادی پرسید كه چه باید كرد .؟ مشاور گفت : برای صید كار زیادی نمی توانیم بكنیم تنها می توانیم امتیاز صید را مصادره نموده از این شهر خارج نماییم  چون مردم كمیش دپه تنها مردمانی هستند كه راه و رسم صیادی می دانند . برای این منظور با یك برنامه دراز مدت از آنان استفاده كنیم تا افراد ما را بیاموزند تا تدریجا از عده آنان بكاهیم و افراد خودی جایگزین نماییم .

از همان روز نقشه های شوم به اجرا درآمد . یك ارمنی ثروتمند یافتند و زمینهایی جهت كشت برنج در اختیارش گذاشتند به این بهانه دورتر از كمیش دپه در مسیر رود بندی زدند و آب رود خانه گرگان را تغییر مسیر دادند و به بهانه خشك شدن رود ، گمركخانه ببستند . با تعطیلی گمرك ادارات ببردند . در آشورآده اداره شیلات بساختند صید را دولتی! كردند و امنیه بر ساحل دریا گماشتند. به این ترتیب « صید قاچاق » برای اولین بار در قاموس دریای خزر راه یافت و بعدها پتك سر جوانان شهر شد . بعلت شوری  زمین  و عدم وجود آب ، حتی برای آشامیدن و از سوی دیگر تعطیلی تجارت دریایی وقدغن شدن  صیادی ، دیو بیكاری  مردم كمیش دپه را به چنگال بی رحم خود گرفت تا جایی كه كمیش دپه دیگر قابل زندگی نبود . چه باید كرد؟  گاری ها به به الاغ بستند، اسباب منازل جمع كردند، برای عملگی به بلاد دور كوچیدند و با چشمانی اشك آلود دور شدن شهر رؤیایی خود را نظاره كردند .  آنان كه با وضع موجود نساختند، رفتند و آنان كه هوای عشق  روزهای  اوج شهرشان را نتوانستند فراموش كنند ، ماندند و تا به امروز سوختند و والی استرآباد نیز تا آنجایی كه توانست با راپورت های دروغین از سركشی و طغیان مردم كمیش دپه نظر حاكم را از كمیش دپه برگرداند و مجوز « رحم نكنید بر این یاغیان ... سوخته » را از سلطان گرفت .

... آی آدم ها ، امروز بیایید كمیش دپه را ببینید . بی شك  به حالش خواهید گریست.

 

                                                                                                                            منبع نخبگان کمیش دپه




makalalar arhiwy
soňky makalar
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : sany
كل مطالب ارسال شده: sany
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شارژ ایرانسل

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس